تبليغاتX
bahare-aseman.blogfa.com

رویا های من
ای بانوی آبی عـــــــــشـــــــــــق!

تو می آیی اما صد افسوس که قدم در رویا های من نمی گذاری

لحظات تنهایی ام را با یاد تو می گذرانم

من دشت آرزوها را یک نفس می دوم تا رویاهایم را با تو کامل کنم

اکنون می خواهم برای تو و رویاهایم غزل بسرایم

کجاست نگاه مهربان تو که سخت محتاج آنم؟

کجاست نفسهای سبزت که عالمی را گلستان کند؟

|+| نوشته شده توسط شکوفا در یکشنبه نهم تیر 1387 ساعت 13:1 |
ببخش
خدایا ببخش اگر همیشه روی بوم زندگی با رنگهای خاکستری نقاشی کشیده ام.

ببخش اگر در آفتابی ترین روزهای عمرم خورشید را نادیده گرفتم و روی تمام خاطره های

 قشنگم خط قرمز کشیدم

ببخش اگر با دیدن ستاره باران آسمان عاشق نشدم و سبد سبد ستاره نچیدم

 ببخش اگر لابلای صفحه های زمستانی تقویم زندگی ام گم شدم و به بهار نرسیدم

 ببخش اگر در گذر از پیچ و خمهای زندگی همیشه به بن بست رسیدم و فراموش کردم را

آسمان همیشه باز است.

|+| نوشته شده توسط شکوفا در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 ساعت 23:15 |
هفت سین
هفت سین من سلام است و سلامت

سجاده و سعادت

سکوت و سادگی

و سیبی که ار فلق سرخ است

                         

             ســــــــــــــــــــــــــال نـــــــــــــــــــــو مـــــــــــــــــــــــبـــــــــــــــــارک

|+| نوشته شده توسط شکوفا در شنبه سوم فروردین 1387 ساعت 21:57 |
شکرانه وصال
یاد آن جاده های پر تلاطم روزهای زندگیمان بخیر که بی هیچ چشمداشتی ما را به عشق

 رساند.

آسمان خاطراتمان چه آبی و روشن است مثل آواز پرنده ها ،

مثل دوستی گلها با نگاه صبح

دستهامان را به شکرانه وصال بالا می بریم و عاشقانه فریاد می زنیم

                                                          

                  خـــــــــــــــــــــــدا یــــــــــــــا شــــــــــــــــــــــکـــــــــــــرت

|+| نوشته شده توسط شکوفا در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 ساعت 22:25 |
بدرقه
بغضم شکوفا  شده است و دلم چون بال خونین پرستویی شکسته ، گویی ماه آسمان ، دلش چون

دل من گرفته است.

گفته بودی باز می گردی و من تختی از گلبرگهای گل سرخ برایت ساخته بودم ،

 گفته بودی باز می کردی و من هر روز به یاد چشمانت ، آبی دریا را می نگریستم .

رفته بودی چون کبوتری سپید بال و برگشتی با سینه ای که بر آن شقایق نشانده بودی و من

در ازدحام گل و پرنده تو را تا ابدیت بدرقه کردم. . . . .

|+| نوشته شده توسط شکوفا در شنبه هجدهم اسفند 1386 ساعت 18:19 |
کاش
قطرات باران نشان یکرنگی است از آن لحظه که از دامن ابر می چکد تا اینکه با خاک یکرنگ

 شود!

کاش دوستی های ما هم از قطرات باران آب میخورد تا امروز زمزمه دلتنگی و حسرتمان را بر

 کاغذ ننویسیم.

|+| نوشته شده توسط شکوفا در شنبه یازدهم اسفند 1386 ساعت 22:26 |
چتر مهربان دستهایت
می خواهم پرواز کنم تا شاید اندکی به تو نزدیک شوم و زیر چتر دستهایت پناه بگیرم. می

خواهم به نفسهای گرم تو پیوند بزنم تا شاید تب سرد تنهایی در من فروکش کند.

|+| نوشته شده توسط شکوفا در چهارشنبه یکم اسفند 1386 ساعت 11:4 |
تمنا
نزدیکترین نفسهایم با دورترین آرزوهایت گره خورد آن هنگام که در حریم ناب دلتنگی ات قدم

زدم و چشمهایم برای غصه دل مهربانت ترانه سر داد.ای تمنای غریب دل،بیا تا به سردی

فاصله ها عادت نکنیم.

|+| نوشته شده توسط شکوفا در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 ساعت 20:21 |
کوچ
از اینجا می کوچم و به دیار عــــــــــــــــــــــشـــــــــــــق می روم . به دیاری که عطر و بوی تو را دارد.

|+| نوشته شده توسط شکوفا در جمعه دوازدهم بهمن 1386 ساعت 11:36 |
پنجره احساس
روزگاری خورشید زندگی من، از پشت پنجره احساس تو طلوع می کرد و تپش قلب من با تپش

 پنجره ها یکی بود و من چه بی پروا عـــــــــــشـــق و امــــــــید را پشت پنجره ها جستجو

کردم، اما امروز چه شد که پنجره ها برای همیشه بسته شد و خورشید زندگی ام غروب

 کرد؟؟؟

|+| نوشته شده توسط شکوفا در شنبه ششم بهمن 1386 ساعت 14:41 |